فصل شش

راوی توضیح می دهد که کم کم با شازده کوچولو و زندگی غم انگیز او آشنا می شده. این که تا مدتها تنها دلخوشی او تماشای غروب خورشید بوده و این که برای او منتظر غروب شدن روی زمین چقدر سخت است، چرا که در سیاره خودش فقط با جابجا کردن صندلی اش می توانسته یک غروب را ببیند. شازده کوچولو گفته بود که یک روز چهل و هفت بار غروب خورشید را تماشا کرده. و وقتی راوی از او پرسیده که آیا آن روز غمگین بوده( چرا که تماشای غروب غم انگیز است)، شازده کوچولو پاسخی نداده. 

فصل هفت

یک روز شازده کوچولو، از راوی می پرسد که آیا گوسفندها، گل ها را هم می خورند، راوی که مشغول تعمیر هواپیمایش است، بی توجه می گوید بله.

شازده کوچولو دوباره می پرسد که آیا گل های خاردار را هم می خورند ، و راوی هم جواب می دهد که گوسفندان همه گلها را می خورند و وقتی شازده کوچولو می پرسد که پس خارها به چه دردی می خورند، راوی که کلافه شده فریاد می زند، خارها به هیچ دردی نمی خورند و گل ها فقط از روی بدجنسی خار در می آورند. 
اما شازده کوچولو ناراحت می شود و به راوی می گوید که تو مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی. مثل آن مرد چاقی که در سیاره ای دیده که مدام در حال شمردن اعداد است و همیشه می گوید که کار دارد. 
شازده کوچولو با ناراحتی می گوید که اگر کسی گلی در یک سیاره داشته باشد، با نگاه کردن به سیاره ها به یاد گل خودش می افتد ولی اگر روزی یک گوسفند آن گل را بخوردهمه ستاره ها برای او تاریک می شوند. و از این که این موضوع برای آدم بزرگ ها مهم نیست، ابراز ناراحتی می کند. در آخر راوی متوجه اشتباه خود می شود و سعی می کند از شازده کوچولو دلجویی کند و به او می گوید که برای گوسفندش یک پوزبند مب کشد تا نتواند گل را بخورد. 

فصل هشت

راوی چیزهای بیشتری درباره گل از شاهزاده می آموزد. به نظر می رسد که در سیاره شاهزاده همیشه گلهای ساده جوانه می زند. گل هایی که صبح جوانه می زنند و شب تمامم می شوند.با این حال، یک روز ، یک دانه جالب و متفاوت رشد می کند ، و شاهزاده منتظر می ماند تا ببیند هنگام باز شدن او چه شکلی است.

وقتی بالاخره، گل، می شکفد و گلبرگهایش را پهن می کند، به خاطر نا مرتب بودن برگ هایش از شازده کوچولو عذر می خواهی می کنکد. اما شازده کوچولو او را تحسین می کند و به او می گوید که خیلی دوست داشتنی است. شازده کوچولو از گل می خواهد که برای خوردن صبحانه با او همراه شود. 

 شاهزاده یک ظرف آب پیدا می کند و به گل آب می دهد. با گذشت زمام، غرور و تکبر گل بیشتر نمایان می شود. مثلا یک بار به شاهزاده کوچولو می گوید که از ببرها می ترسد و وقتی شازده کوچولو می گوید که در این سیاره ببری وجود ندارد، گل سردی هوا را بهانه می کند و از شازده کوچولو می خواهد یک حباب شیشه ای برایش پیدا کند. از نظر شازده کوچولو، گل موجود پیچیده ای به نظر می رسد. و کم کم اعتمادش را نسبت به او از دست می دهد.

شازده کوچولو این موضوع را به راوی می گوید و اضافه می کند که فقط باید گل ها را بو کرد و به آنها نگاه کرد، نباید به حرف آنها گوش داد. او می داند که هوای معطر سیاره به خاطر وجود گل بوده، و می گوید باید او را بر اساس اعمالش قضاوت می کردم، نه بر اساس گفته هایش. و اینکه نباید از آنجا فرار می کردم.  

فصل نه

شازده کوچولو به داستان خود ادامه می دهد و اینکه چگونه از اخترکش فرار کرده.  آتشفشان هایش را با دقت تمیز کرده، اخرین ریشه های بائوباب را بریده، گلش را آب داده و حباب شیشه ای را روی آن گذاشته. گل سرفه کرده، ولی شازده کوچولو توجهی به او نکرده است.

گل از این که شازده کوچولو را ناراحت کرده عذرخواهی می کند، شازده کوچولو هم به او می گوید که او را دوست دارد و اگر نتوانسته این موضوع را به او بفهماند، تقصیر خودش بوده. گل می گوید که نیازی به حباب ندارد، و وقتی شازده می پرسد که پس باد و سرما چه می شود، گل می گوید که او یک گیاه است و به هوا نیاز دارد.

گل در نهایت به شازده کوچولو گفت که برود و برای این که شازده کوچولو اشک های او را نبیند، گفت که زودتر از آنجا برود.

شــازده کــوچـولـو

 درباره شازده کوچولو

♣ لیست شخصیت ها

♣ مفاهیم

♣ خلاصه

     فصل یک تا پنج

     فصل شش تا ده

     فصل یازده تا پانزده

 نقل و قول ها و تفسیر

 نمادها، تمثیل ها و مضامین

 استعاره ها و تشبیهات

 نمادها، تمثیل ها و مضامین

 کنایه ها

 تصویر سازی

 عناصر ادبی

   لینک های مرتبط


 آزمون ها

     آزمونک شماره 1

     آزمونک شماره 2

     آزمونک شماره 3